
میتوانی لبخندی بزنی و درست وسط ابروهای من ماشه را بکشی! یا بکارت سکوتی باشی که از دهان من آتش میگیرد روایتی از پیلهای که تن به پروانگی نمیدهد تا حماسهی شمع، خودسوزی ابلهانهای بیش نباشد xa0 میتوانی هرگز نبوده باشی که هرگز ندیده باشمت تا غزلهای عاشقی ناگفته بمانند که هرگز غزلی عاشقانه نشده باشی تا سهم من از این همه روایت دشنهی پدر در پهلو یا تیر سرنوشت در پاشنهام باشد xa0 میتوانی نباشی تا هر کلمهای تراژدیِ خاموشی باشد بر کتیبهای شاعر:علیرضا راهب...
ادامه مطلب
با خود می اندیشم که آیا بار دیگر باز می آید xa0xa0یا عمر من روزی اگر برگشت تا ان روز می پاید؟ xa0 گیرم که باز امد ولی آیا کدام افسون تواند بود xa0 تا جای پای سال های رفته را از چهره بزداید؟ xa0 ترسم مرا در بارش این برف نا هنگام نشناسد xa0 یکباره در خود بشکند ناباورانه دست و لب خاید xa0 بر گیرد از تن جامه پندار را در تلخی باور xa0 خواهد خطوط یاس را با طرح لبخندی بیاراید xa0 " این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست..." می پرسد xa0 دستان زالی کو که این برفینه موها را بپیراید xa0 با پای سربی سال های ان...
ادامه مطلب