یوسف بخشی خوانساری

خرید بک لینک
دیشب گره از زلف تو وا کردم و رفتم دیوانه ای از بند رها کردم و رفتم


دل حلقه ی گیسوی تو بر گردن خودداشت از گردنش این سلسله وا کردم و رفتم

تا موی تو را باز پریشان نکند باد بسیار سفارش به صبا کردم و رفتم

صد جور به من کردی و من هیچ نگفتم جز آن که به جان تو دعا کردم و رفتم

میسوزم ازین شعلهء جان سوزکه خودرا از عشق تو انگشت نما کردم و رفتم

خضرازپی لعل توهمی گشت ومن اورا دلخوش به کفی آب بقا کردم و رفتم

ای بس که چوپروانه پی لعل توگشتم تاجان خودای شمع فدا کردم و رفتم

با ناله و فریاد خود ای لاله چو بلبل صد غلغله درباغ به پاکردم و رفتم

با کس نتوان گفت که درحسرت وصلت با جان و تن خویش چها کردم و رفتم

از بزم جهان باده ی عشرت نچشیده برخاستم و رو به خدا کردم و رفتم

غم بود گلاویز تو ای بخشی و آن را

از جان تو با حیله جدا کردم و رفتم

شاعر: یوسف بخشی خوانساری

به صرف یک دسر بعد ازمرگ تو...

ما را در سایت به صرف یک دسر بعد ازمرگ تو دنبال می‌کنید

برچسب: یوسف بخشی خوانساری,يوسف بخشي خوانساري,اشعار یوسف بخشی خوانساری,دیوان یوسف بخشی خوانساری,زندگینامه یوسف بخشی خوانساری, نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: جمعه 12 شهريور 1395 ساعت: 2:28

صفحه بندی