
پاییز بود! وبوی خرماهای گندیدهتفس های مان را بیمارمی کرد!ماصدای مان رادر زوزه ی گرگان وبع بع میشان گم کرده بودیم...ویادمان رفته بود نخل ها بامهر هیچ گاه آشتی نمی کنند... بین من و خروارها درس سوء تفاهم پیش آمد پاهای من در خارشترهای جنوب تاول زده بودوچوپان دروغگو تاغروب هرروز باز!! فریاد کمک سرمی داد. شاعر:موسی روستایی...
ادامه مطلب